پایان سالی دیگر

 

سلام به همه دوستان دنیای مجازی اما جا گرفته در دل دنیای واقعی

نمیخوام دوباره بگم دلم گرفته چون گرفته شدن دل ،  مال آدماست . باید دلشون بگیره باید .

دنیا خیلی تند داره سپری میشه . سال 89 هم تموم شد . به سرعت باد که نه ، به سرعت یک پلک . باور نکردنیه مگه نه !!!

انگار که یک روز گذشت نه یک سال .

یه سال به عمرم اضافه شد اما تغییری نکردم و از این بابت خیلی ناراحتم . خیلی خدای بزرگم.

اما خیلی خوشحالم که هنوز آدمایی رو کنار خودم دارم که هرچند ، گاهی یادشون میره کسی که در کنار اونهاست ولی من هستم تا محبت کنم . محبت میکنم تا بگم وجود دارم . تا وقتی رفتم محبت کردنم به یادگار روی زمین از من بمونه .

خیلی کوچیکتر از این حرفام که به کسی جسارت کنم و بخوام توصیه ای کنم . اما حرف دلم رو بهتون میزنم .

تا هستید ، تا هستند ، فرصت رو همیشگی ندونید ، همیشگی ای در زندگی ماها وجود نداره . پس نه کسی رو برنجونید ، نه دلی رو بشکنید . محبت کنید تا به محبت ازمون یاد کنن .

دو روز به عید مونده . امیدوارم واقعا مثل عید و جشن های واقعی به همه خوش بگذره . در پس تمام جشن ها و شادی ها همیشه دلتنگی هست . همیشه هست .

پیشاپیش سال 1390 برهمتون مبارک باشه .

تنها آرزوم برای دوستام عزیزانم تمام آدمایی که به خاطرشون به صبح می رسونم اینکه که دلشون هیچ وقت سنگ نشه . همین !

سرشار از شادی و مهربونی باشید .

 

از ته همین دل کوچیکم ، همتون رو دوست دارم .

شب دلتنگی

 

دیشب شب خیلی سختی برام بود.دلم داشت می ترکید.واقعا داشت می ترکید.تنها بودم مثل هر شب.

دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما هیچ کس نبود . هیچ کس

در کمال ناباوری ، توی تاریکی مطلق شب رفتم دفتر همیشگیم رو آووردم . با موبایل نوری به صفحه تاریک دفتر انداختم ، آهنگی غمگین و آرام به گوش سپردم و با قلم همیگشی یار با وفام شروع کردم به نوشتن ، نوشتن ، نوشتن و ....

میخواستم خودمو آروم کنم . دنبال راهی بودم خالی شم اما نمیدونستم چه جوری

 اینقدر نوشتم و گریه کردم که جایی برای اشکهای بعدیم توی چشمانم نبود

دلم میخواست برم توی کوچه ها و خیابونا توی تاریکی و تنهایی راه برم . نم نم بارون همیار من

می شد.

چندین بار توی حیاط رفتم ایستادم به آسمون نگاه میکردم .

غم دلتنگی بی جواب ، با غم تنهایی و نداشتن کسی برای درد و دل کردن آمیخته شد تا من رو تا ساعت ۳ صبح بیدار نگه داره . اینقدر آهنگ گوش کردم و به آسمون تاریک و سکوتش نگاه کردم که بی اختیار با اشک هام خوابیدم .

 

خوشا به حال تکه سنگ ......... که ندارد دل تنگ

گاهی دلم !!!

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...

گاهی دلم برای آرزوهای گذشته ام تنگ می شود ...

گاهی دلم برای پاکی های کودکانه قلبم می گیرد ...

گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود ...

گاهی دلم از رهگذرانی که ناغافل دلم را می شکنند می گیرد ...

گاهی آرزو می کنم ای کاش ...

ای کاش اصلا دلی نبود تا تنگ شود ...

                                                      تا خسته شود ....

                                                                                        تا بشکند ....

زندگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

زندگی رسم خوشایندیست. زندگی بالی دارد به وسعت مرگ....پرشی دارد به اندازه ی عشق ...... زندگی چیزی نیست که لب طاقجه ی عادت از یاد من و تو برود.......زندگی حس قریبی است که مرغ مهاجر دارد....زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .....زندگی گل به توان ابدیت.... زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست........زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفس هاست ...... هر کجا هستم یا باشم اسمان مال من است .... پنجره ی فکر هوا عشق زمین مال من است

 

آسمان های عرش خدا

در قطره ی اشک من غوطه می خورند...

چه آسمان هایی!  به پهنای عدم

به جلال خدا به گرمای عشق

به روشنایی امید به بلندی شرف

به زلالی خلوص به شکستگی صمیمیت

آشنایی اش به پاکی شکوه زیبا و مهربان

 دوست داشتن...!