روزهای گذرا
بعد نمی دونم چند وقت ، سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم.چقدر با خودم و دنیای خودم غریبه شدم
نا خواسته غرق دنیا شدم. کاملا بر خلاف میل و خواستم.
اوضاع بر طبق مراد نیست و جز شکر خدا و کمک خواستن از اون نمیشه کاری کرد.
مادرم حالش بدتر شده.
عین قدیم روز و شب هام در بیمارستان ، درمانگاه به دنبال دکتر دویدن داره میگذره
پدرم هم کمک نذاشت و درست توی همین اوضاع ، وضعیت قلبی و روحیش به اوج رسید.چند ماهه خونه خوابیده.
مدتها منتظر رسیدن زمان کنکور بودم که شاید بتونم امسال به رشته های مورد علاقم از پزشکی و رشته های مربوطش توی شهر سکونتم برسم و مثل سال قبل از قبول شدن و نرفتن نسوزم.ولی انگار امسال حتی قبولیه در کار نیست.
دستم به کتاب و جزوه نمیرفت
وقتی میخوام بخونم از خوندنشون می ترسم چون توی این مدت با اوضاعی که داشتم به کجا می تونم برسم؟! انگار دنیا و اسبابش دست به دست هم میدن که به هدفی که دارم نرسم.اینو واقعا بارها احساس کردم و دیدم.با چشم اطمینان دیدم.
با اوضاعی که بیمار توی خونه دارم و استراحت مطلقن.برای یه لحظه بیرون رفتن نگرانم.
برادرم ها از کار و درس خوندنشون می زنن که کمکی بهم بکنن ولی کار زن کجا و کار مرد کجا.
سرکار هم که مدتیه نرفتم.یه مرخصی 2 هفته ای گرفتم.توی اوج کار ثبت نام دانش اموز و سیستم های جدیدی که هر بار اضافه میشه !!! خدا کنه اخراجم نکنن.
وقتی هم میرم اینقدر خستم که فقط سعی می کنم لبخند بزنم. کسی متوجه نشه چه اوضاعی دارم.
ای کاش با این همه دوندگی کمی حداقل لاغر بشم که دلم خوش باشه به یه چیزی که می خواستم رسیدم.
لطف خدا همه جا شاملم میشه مثل همیشه.نباید انصاف رو کنار گذاشت .توی همین قضایای درمان مادرم ، همون آدمای قبلی باز خیلی کمکم کردن.تا منو می بینن سر تکون میدن که چی میخوام که برام انجام بدن.بازم به محبت این آدم ها.یه وقتایی واقعا خیلی خجالت می کشم . به تمام معنای وجودی کلمه ی واقعا ......
منم شب ها که دست به دعام برای همشون دعا میکنم. مرد و با غیرتن واقعا.
خدایا ! دل همشون رو شاد کن.
ته مانده های حرف دلم هنوز سر جاشه
و هنوز منتظرم ..
منتظر ........
عجیب دلتنگم و تمام این دنیای به این بزرگی و وسیع به چشمای من خیلی کوچیک و بی ارزشه. خدایا دلم بی طاقت شده جرات گفتن و حتی نوشتنش رو ندارم.از زمانی که مبادا برگردم بخونم چی نوشتم و چی ها شد ....
کمکم کن . عجیب دلتنگ شدم که حتی از صحبت با آدم ها برای همدردی متنفرم.
آینده ی من به کجا میرسه ؟
اینترنت پر سرعت برای خونه کشیدم ولی جمعا نشد یه بار 1 ساعت راحت با خودم و سرزمین پهناورم حرف بزنم.
رسم بی وفا از بی وفایان نیاموختم ای دنیا رسم صبر از دنیایت آموختم ای دنیا
مرا به دنیای دلتنگی ها قسمت کردی ولی باز رسم صبر را برای خود قسمت کردم
دلم میخواد شب تا صبح فقط بیدار بمونم و به آسمون نگاه کنم .
داد می زنم خدا ! روی زمینت جا خیلی تنگ شده ، خیلی تنگ .............
توکلت علی الحی الذی یا یموت
و یا من هو اقرب من حبل الورید
یا من هو یحول بین المری و قلبه