دیشب شب خیلی سختی برام بود.دلم داشت می ترکید.واقعا داشت می ترکید.تنها بودم مثل هر شب.

دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما هیچ کس نبود . هیچ کس

در کمال ناباوری ، توی تاریکی مطلق شب رفتم دفتر همیشگیم رو آووردم . با موبایل نوری به صفحه تاریک دفتر انداختم ، آهنگی غمگین و آرام به گوش سپردم و با قلم همیگشی یار با وفام شروع کردم به نوشتن ، نوشتن ، نوشتن و ....

میخواستم خودمو آروم کنم . دنبال راهی بودم خالی شم اما نمیدونستم چه جوری

 اینقدر نوشتم و گریه کردم که جایی برای اشکهای بعدیم توی چشمانم نبود

دلم میخواست برم توی کوچه ها و خیابونا توی تاریکی و تنهایی راه برم . نم نم بارون همیار من

می شد.

چندین بار توی حیاط رفتم ایستادم به آسمون نگاه میکردم .

غم دلتنگی بی جواب ، با غم تنهایی و نداشتن کسی برای درد و دل کردن آمیخته شد تا من رو تا ساعت ۳ صبح بیدار نگه داره . اینقدر آهنگ گوش کردم و به آسمون تاریک و سکوتش نگاه کردم که بی اختیار با اشک هام خوابیدم .

 

خوشا به حال تکه سنگ ......... که ندارد دل تنگ