شب دلتنگی
دیشب شب خیلی سختی برام بود.دلم داشت می ترکید.واقعا داشت می ترکید.تنها بودم مثل هر شب.![]()
دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما هیچ کس نبود . هیچ کس ![]()
در کمال ناباوری ، توی تاریکی مطلق شب رفتم دفتر همیشگیم رو آووردم . با موبایل نوری به صفحه تاریک دفتر انداختم ، آهنگی غمگین و آرام به گوش سپردم و با قلم همیگشی یار با وفام شروع کردم به نوشتن ، نوشتن ، نوشتن و ....
میخواستم خودمو آروم کنم . دنبال راهی بودم خالی شم اما نمیدونستم چه جوری
اینقدر نوشتم و گریه کردم که جایی برای اشکهای بعدیم توی چشمانم نبود
دلم میخواست برم توی کوچه ها و خیابونا توی تاریکی و تنهایی راه برم . نم نم بارون همیار من
می شد.![]()
چندین بار توی حیاط رفتم ایستادم به آسمون نگاه میکردم .
غم دلتنگی بی جواب ، با غم تنهایی و نداشتن کسی برای درد و دل کردن آمیخته شد تا من رو تا ساعت ۳ صبح بیدار نگه داره . اینقدر آهنگ گوش کردم و به آسمون تاریک و سکوتش نگاه کردم که بی اختیار با اشک هام خوابیدم .
خوشا به حال تکه سنگ ......... که ندارد دل تنگ