سلام به همه

کلی گله شکایت داشتم که چرا نیستی چرا نمیای . این چند روزه که سخت مریض بودم . کاملا خونه نشین بودم . از طرفی کنکور ثبت نام کردم و دارم میخونم . کلی درس داره و مباحث سخت که من هیچ وقت نخوندم . چون دبیرستان نرفتم فنی بودم . پس بهم حق بدین کم بیام و خیلی کم هم بهتون سر بزنم . یکم حال و احوالم بهتر بشه چشم میام . میام از شرمندگی همه شما در میام .

جون من اینقدر نظر خصوصی ندین من اینجا با هیج کس مسئله خصوصی ندارم . اگه احیانا مسئله شخصی بود که نمایشش درست نباشه خودم تایید نمیزنم . خیلی دوستون دارم .

برای همتون مثل همیشه دعا میکنم .

برای من هم دعا کنید .

دوستدار تک تک شماها

اخلاق ، ثروت و انسانیت!!!!!!!!!

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند...جواب داد

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست
پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت
=
=
=
=
=
=

نتیجه : اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم که باشد هیچ نیست.

دلم باران را می طلبد !

 

زمین سرد است . پله هایی می خواهم تا با آن به آسمان بازگردم .

از غریبه های زمینی می ترسم . اینجا همه به هم دروغ می گویند . یکدیگر را فریب می دهند .

زمینی ها فراموش کرده اند که مرگ همیشه نزدیک است .

آنها از مرگ می ترسند و خود را هم فریب می دهند .

می خواهم بگریزم !

به کجا ؟! نمی دانم . چگونه ؟! نمی دانم .

میوه اعتمادم خشکیده و هرگز هوس چیدن میوه ای دیگر را نخواهم کرد .

دلم باران میخواهد ...

بارانی که ببارد و پنجره را خیس قطرات پاک و زیبایش کند . بارانی که پنجره را بگشایم و بسوی آسمان بروم .

ولی ....

ولی من اینجا اسیرم .

 آسمان را میخواهم ....

و فریاد زدن در زیر باران را .

 

خیلی وقت بود از این نوع نوشته ها ننوشته بودم . احساس میکنم باید بنویسم .انگار دلم منو به طرف نوشتن میبره و میگه بنویس بنویس .

دوستای عزیزم ببخشید باور کنید اصلا حال و حوصله ندارم که سر نمیزنم اما قول میدم بیام و از دل تک تکتون در بیارم .

 

باز محرم ، باز غم سوزناک اهل بیت حبیب خدا

                           صدای گریه ات پبر کرده عالممان را

                                                     بیا ، بیا که با تو بپوشم لباس سیاهم را

به جدبزرگوارت حسین ، به دست های بریده عباست ، به غم و غصه و تنهایی عمه ات ، به یاران اندک وفای حسینت ، به ناله ها و گریه ها و سیلی های فرزندان کوچک و بی پناه اهل بیت حسینت ، به زجه و گریه های فرشته های آسمان که در عرش خدا به عزا مشغولند ، بیا ای موعود تمام ادیان .

 

تو کوچه های این شب از تو می خوانم ای سرور

برای غریبی حسین دل نگرانم ای سرور

تشنه ام ، تشنه ام جانم خسته

پا و زخمی و دست بسته

در ره تو سرم چون شکسته

نظری به ما کن ای موعود اهل بیت حبیب خدا که همه سخت خسته ایم و بی پناه .

التماس دعا دارم .

نگار جان دوست عزیز

درگذشت پدر بزرگ بزرگوارت رو بهت تسلیت میگم و امیدوارم در بهترین جای آسمانی جای بگیره و مورد رحمت خداوند مهربان قرار بگیره . خداوند به تو و خانوادت و تمام کسانی که علاقه شدیدی به ایشان داشتند صبر عطا کنه .

دوستدار تو

مریم و تمام دوستان غریب ما در روزگار غریب

بچه های دیروز ! اگر دوران کودکی نبود !

دیروز مثل همیشه تنها بودم . ریموت تلویزیون دستم بود و داشتم کانالهای شبکه ها رو عوض میکردم و یه نگاه گذرایی میکردم . به یه برنامه برخوردم . داشت کارتون میذاشت . اسم برنامش این بود : بچه های دیروز . پخش شبکه تهران هم بود .

تمام این مطالب بعد از دیدن برنامه به ذهنم رسید . دفتر همیشگی رو برداشتم و با خودکار همیشگی شروع به نوشتن کردم .

اگر کودکی نبود چهار خط ساده خانه ای را نمی ساخت .

اگر کودکی نبود چند کودک یک کیک ساده رو با هم تقسیم نمیکردند و با هم بخورند .

اگر کودکی نبود توپ قلقلی همیشه ساده بود ، گوشه حیاط بی صدا افتاده بود .

اگر کودکی نبود حس زیبای پاکی هیچ وقت وجود نداشت .

گر کودکی نبود صفحه های سفید کاغذی به حس معصومیت کودکانه یک دنیای پر از شادی و خنده و خوشبختی کشیده نمی شد .

برام یه سوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شد .

چه چیزی بیشتر از همه در دوران کودکی در یاد و خاطره شما مونده  ؟ اصلا دوران کودکی چه چیزی رو به خاطر ماها میاره؟

خاطره مهمی که همیشه در ذهن و خاطر من از دوران کودکی بوده و هست اینکه یه خونه دوست داشتنی داشتیم که شاید گاهی خیلی شیک و بزرگ بود یا گاهی هم خرابه ای مانند . مهم نبود چه شکلی بود مهم این بود که در این خونه که هرجا بود خانواده ای وجود داشته . اشخاص خیلی مهم و با اهمیت توی زندگی هر آدم . پدر ، مادر ، دیگر اعضای خانواده که برادر و خواهرانی باشند .

مدرسه ای که هر روز مجبور بودیم بریم . بعد از تعطیل شدن مدرسه دو به دو با پاهای کوچولو و کودکانه به سوی خونه می دویدیم . مادری که بیشتر اوقات خونه بود و توی آشپزخونه ایستاده و داره ناهار آماده میکنه . سفره های ساده ای که مثل الانا نبود . گاهی سیب زمینی سرخ کرده و گوجه و نون ، گاهی کوکو سبزی ، گاهی تخم مرغ ، گاهی برنج و خورشت و چیزای دیگه . هرچی که بوده چون دست با محبت مادر بهش خورده بود خیلی خوشمزه بود . با اینکه الان غذاهای آماده و رنگو وارنگ میخوریم به پای اون غذای مامان نمیرسه . هیچ وقت نمیرسه . چون حس مادر و محبت واقعی و همیشگیش باهاش بود .

شب ها هم همه توی خونه جمع بودیم . هرکس دفترش جلوش بود و مشقاشو می نویسه . گاهی هم بازی ، داد و فریاد ، دعوا سر مداد و پاک کن و نوبت بازی و خیلی چیزای دیگه که همه ما توی زندگی هامون تجربه کردیم .

حالا ، همه بزرگ شدن . هرکس خونه خودشه . و خدایی ناکرده امیدوارم کسی طمع از دست دادن عزیزی رو نچشه پدر و مادر یا خواهری و برادری که شاید دیگه توی همون خونه نیستن و رفتن .

روح همشون شاد .

می بینید چقدر زمان زود میگذره !! چقدر زود گذشت !!!!!!

حالا هر کسی به فکر فرو میره و یاد دوران کودکی و خانوادش میوفته . متاسف اگر ناراحتت میکنم و به یاد گذشته هاتون کردید.

اینا حرفای دل من بود که گفتم . دوست دارم حرف های شما رو هم بشنوم . برام بگین شما چی یادتون هست .

بیاد خاطرات گذشته که خیلی زود گذشتن و دیگه تکرار هم نمیشن .