
دیروز مثل همیشه تنها بودم . ریموت تلویزیون دستم بود و داشتم کانالهای شبکه ها رو عوض میکردم و یه نگاه گذرایی میکردم . به یه برنامه برخوردم . داشت کارتون میذاشت . اسم برنامش این بود : بچه های دیروز . پخش شبکه تهران هم بود .
تمام این مطالب بعد از دیدن برنامه به ذهنم رسید . دفتر همیشگی رو برداشتم و با خودکار همیشگی شروع به نوشتن کردم .
اگر کودکی نبود چهار خط ساده خانه ای را نمی ساخت .
اگر کودکی نبود چند کودک یک کیک ساده رو با هم تقسیم نمیکردند و با هم بخورند .
اگر کودکی نبود توپ قلقلی همیشه ساده بود ، گوشه حیاط بی صدا افتاده بود .
اگر کودکی نبود حس زیبای پاکی هیچ وقت وجود نداشت .
گر کودکی نبود صفحه های سفید کاغذی به حس معصومیت کودکانه یک دنیای پر از شادی و خنده و خوشبختی کشیده نمی شد .
برام یه سوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شد .
چه چیزی بیشتر از همه در دوران کودکی در یاد و خاطره شما مونده ؟ اصلا دوران کودکی چه چیزی رو به خاطر ماها میاره؟
خاطره مهمی که همیشه در ذهن و خاطر من از دوران کودکی بوده و هست اینکه یه خونه دوست داشتنی داشتیم که شاید گاهی خیلی شیک و بزرگ بود یا گاهی هم خرابه ای مانند . مهم نبود چه شکلی بود مهم این بود که در این خونه که هرجا بود خانواده ای وجود داشته . اشخاص خیلی مهم و با اهمیت توی زندگی هر آدم . پدر ، مادر ، دیگر اعضای خانواده که برادر و خواهرانی باشند .
مدرسه ای که هر روز مجبور بودیم بریم . بعد از تعطیل شدن مدرسه دو به دو با پاهای کوچولو و کودکانه به سوی خونه می دویدیم . مادری که بیشتر اوقات خونه بود و توی آشپزخونه ایستاده و داره ناهار آماده میکنه . سفره های ساده ای که مثل الانا نبود . گاهی سیب زمینی سرخ کرده و گوجه و نون ، گاهی کوکو سبزی ، گاهی تخم مرغ ، گاهی برنج و خورشت و چیزای دیگه . هرچی که بوده چون دست با محبت مادر بهش خورده بود خیلی خوشمزه بود . با اینکه الان غذاهای آماده و رنگو وارنگ میخوریم به پای اون غذای مامان نمیرسه . هیچ وقت نمیرسه . چون حس مادر و محبت واقعی و همیشگیش باهاش بود .
شب ها هم همه توی خونه جمع بودیم . هرکس دفترش جلوش بود و مشقاشو می نویسه . گاهی هم بازی ، داد و فریاد ، دعوا سر مداد و پاک کن و نوبت بازی و خیلی چیزای دیگه که همه ما توی زندگی هامون تجربه کردیم .
حالا ، همه بزرگ شدن . هرکس خونه خودشه . و خدایی ناکرده امیدوارم کسی طمع از دست دادن عزیزی رو نچشه پدر و مادر یا خواهری و برادری که شاید دیگه توی همون خونه نیستن و رفتن .
روح همشون شاد .
می بینید چقدر زمان زود میگذره !! چقدر زود گذشت !!!!!!
حالا هر کسی به فکر فرو میره و یاد دوران کودکی و خانوادش میوفته . متاسف اگر ناراحتت میکنم و به یاد گذشته هاتون کردید.
اینا حرفای دل من بود که گفتم . دوست دارم حرف های شما رو هم بشنوم . برام بگین شما چی یادتون هست .
بیاد خاطرات گذشته که خیلی زود گذشتن و دیگه تکرار هم نمیشن .