دلتنگم آره .... خیلی زیاد دلتنگم
دلتنگی که اجازه ندارم در موردش صحبت کنم... حتی برای فکر کردنش خودم رو محروم می کنم و بی تفاوتی
رو نشون میدم اما کیه که بدونه توی وجودم طوفان و غوغایی هست که دنیای من رو یکروزه به نیستی می بره
دلتنگ آدم هایی که حتی نمی تونم سراغشون رو بگیرم... حتی یک پیام ... حقی ندارم و باید توی تنهایی
بسوزم بی اینکه صدایی رو کسی بشنوه.
کجاست که بشنوه دلم هنوز هوای روستا رو می خواد ... روستایی که خیلی دور از شهر و آدم های شهریش
باشه... روستایی که آدم بودن براش مهمه...
دلم هنوز زمین می خواد ... کشاورزی می خواد ... دور بودن از همه می خواد ... عشق می خواد ولی
احساسم رو ازم گرفتن... به جرمی که یوسف رو به زندان انداختن چون بدی کردن بلد نبود ... من به زندان تنهایی افتادم ...
خدایا دور شدن می خوام ....
فقط سکوت و یادآوری خاطرات و تصویرهای ذهنی ...
میگن بعد از هر سختی آسونی هست ... بعد از هر شب روزی هست .... بعد از هر سیاهی سپیدی ...
واقعا هست؟؟؟
دلتنگ آرامشم... دلتنگ جواب خوبی هام... دلتنگ جواب پاکی بودنم که همه بی جواب موندن... همه بی جواب
موند ...
اسیر جاده ها و آدم های زود گذری شدم که لحظه ای توجه توی فکرم بهشون نمیره
فعلا جاده رقیق من شده ... شب هایی که تا صبح به چراغ ماشین ها نگاه می کنم و اشک بی اختیار توی
چشمام جمع میشه فکر می کنم کجام ... احساسم کجاست و چرا نابودش کردن ... چرا باید اینطور بشه...
چرا حق زندگی عادی ندارم ... چرا خدا؟
ظلمی نادانسته در حق کسی و بنده ایت کردم خدا ؟؟؟ چرا به خاطر هیچ ، اینطور تنهایی و سکوت رو باید
تحمل کنم؟ کاش فقط بدی بلد بودم کاش بلد بودم ...
دنیام با یک کلمه داره می گذره ... سکوت توی دنیایی که طوفان هاش برای خودم سخت می گذره...
معجزه گر کجایی ... وقتش نشده به من فکر کنی ... وقتش نشده از این موقعیت رهام کنی ... وقتش نشده
جوابم رو بدی؟؟؟