به دست سرنوشت نامعلوم
دارم میرم به جایی که تا بحال ندیدم ... آدم هایی که تابحال ندیدم...
آدمایی که منتظرن تا بیام ولی هیچ تصویری ازشون ندارم ...
و نمی دونم قراره چی ها بشه ... به آرامشی که میخوام میرسم یا نه ...
یه سفر طولانی در پیش دارم ... خدایا فقط خوبی رو برام رقم بزن خیلی خستم دیگه طاقت ندارم ...
همگی حلالم کنید نمی دونم در این سفر برگشتنی وجود داره یا نه...
نشد بگم دوستت دارم ... نشد بگم زندگی سخت میشه ... ... نشد ... نذاشتی ... نذاشتن ... نذاشتید...
فقط سکوت سهم من شد ... سکوتی که درد برای من داشت
انقدر منتظر روزگار میشم تا خودش حرفهای ناگفته منو برسونه ...
انقدر منتظر روزگار میشم که ناعادلان و نامردها به بدی هاشون اعتراف کنن ... ولی اون روز خیلی دیره ...
انقدر دیر که دیگه نیستم تا کسی حلالیتی بخواد ... نیستم که به دنبالم بگردن تا ازشون بگذرم ... گذشتنی که راحت از همه وجود و احساسم گذشتن و رد شدن و له کردن...
روزی به همه حقیقت ها میرسی که نیستم تا بگی اشتباه کردم و ببخش ...
اینه روزگار آدم ها که فکر میکنن تا ابد هستن ولی دریغ از دقیقه ای بعد که باشه یا نباشه ...
بدرود
