به وجود و عدم وجود دلم مشکوکم ... به آدم بودن آدم ها مشکوکم ...

سلام ...
بعد مدتها اومدم بنویسم... برای دلم بنویسم ... برای دلی که دیگه در وجود و عدم وجودش مشکوکم ...
دلم خیلی گرفته ... و جواب این دل تنگی فقط سکوت هست...
دوست دارم حرف بزنم ولی برای کی ! نمی دونم . بی قرارم ... بی قرار یک لحظه که درش آرامشی ببینم.
تنهایی فشار سنگینی روی دل و شونه آدم میذاره . از طرفی نامردی مردم که خدا رو چه صبری هست بر این همه دیدن و صبر کردن . من طاقت ندارم . واقعا خسته شدم ولی در سکوت این خستگی صدا میکنه .
تا حالا شده وجودتون به قدری درد بگیره که سکوت برش غلبه کنه ؟ این الان احساس من شده هر چند میدونم هیچ چیز بی جواب نمی مونه... دنیایی که گردانندگانش افراد دیگه ای هستن ، هیچ چی رو بی جواب نمی ذارن
گاهی واقعا خدا جون کم میارم .. عجب صبری داری .. چی ها داری توی عالم از آدمها می بینی ولی سکوت میکنی ... عین سکوتی که من از تو یاد گرفتم . وجودم داره می سوزه ولی سکوت می کنم.. درد زیادی داره
کاش میشد از اینجا برم ... یه مدت از اینجا برم ... برم جایی که آدمی رو نبینم ... به آدم بودن آدم ها هم دیگه مشکوکم ... خدایا ، پاکی و آدمیت رو پیش روم قرار دادم ، حتی اگه به چیزایی که خیلی دوست داشتم بهشون برسم و فقط در رویا موندن و آرزوی محقق شده نشدن ، نرسیدم ، ولی آدم بمونم . آدم ...
کمکم کن خیلی تنهام خدایا ... دوری رو بهترین دارو می بینم ولی این دوری دردی به اسم تنهایی میاره ...
درد اونم کم نیست خدا جون...