بعد از 3 ماه و 7 روز سلام

میتونم بگم دلم تنگ شده بود ولی جایی برای نگاه به احساسم و دلم نداشتم.

روزهایی که با دویدن من و شب هایی که از خستگی فقط اجازه نگاه کوتاهی به آسمان خدا رو به من میداد.

خدایا در همه حال شکر فقط تنهام نذار. به خاطر تو صبر میکنیم تنهامون نذار که خیلی تنهاتر از این میشیم .

 

الان ساعت 6:18 صبح هست.نماز صبح رو که خوندم هرچقدر سعی کردم بخوابم نشد. اومدم پای نت کمی ببنیم دنیا چه خبر شده. یادم اومد یه نگاه به وبلاگم بندازم. نظر خصوصی و شکایت کم نبود

جز اینکه بگم شرمندم هیچ چیزی ندارم بگم.

سرم شلوغ شده . کار بیرون کار خونه دانشگاه تمام وقتم رو گرفته. گاهی ناراحت میشم که چرابرای خدا کم وقت میذارم.آخر شب ها فقط ته دلم میگم خدامنو ببخش که بهت توجه کافی نکردم.خیلی خستم و منو ببخش

بعد خدا از شماها عذرخواهی میکنم که ماه هاست به نوشته های شما نگاه نکردم.خیلی شکایت داشتن که چرا بی وفا شدم. بی وفا نشدم درگیر زندگی شدم. مادرم شدیدا مریض بود. بعد مریض شدن مادرم ، نابسامانی اوضاع جسمانی پدرم ، و بعد از اون خودم. یک ماه و نیم مهمون رختخواب شدم.بد نبود چون سالها بود اینطوری استراحت نکرده بودم.هر چند که توفیق اجباری بود ولی بد نبود.

 

 

عجیبه چرا امروز وقتی که همه خوابن و روز تعطیل هست دل من داد دلتنگی داده. باز دلم به درد و دل و نوشتن هست. در سختی زمانه خودمون شکی نیست ولی دل شکایت میکنه از سختی زمان هم سخت تر میشه . چند وقته احساس غریبی سراغم اومده که قراره جایی برم. از این احساس ها و خواب ها کم نداشتم و نمی دونم باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه همگی درست بودن.

نمی دونم در هر صورت میخوام همگی از من بگذرن. شکایتی ناراحتی هست بگید رفعش کنم. به ایمیل ها و پیام های شما به زودی جواب میدم. الان می شینم تا هر جا که بشه به تک تک وبلاگهاتون سر میزنم .

 

دنیا با خدا قشنگه .

دوستدار همیشگی

مریم