بعد مدتها امروز دلم عين روزاي قديم گرفت. خيلي گرفت

وسط طراحي و كارهاي روزانه كه با كامپيوتر كار مي گردم دلم آنچنان گرفت كه بي اختيار يه صفحه ورد جديد باز كردم . باز كردم و شروع كردم به نوشتن اينها .

زمين دنيا غريب شده . خيلي غريب شده . زمونه چه بازي ها ميكنه يه جايي مي رسه كه صبر خدا سر مياد و نميذاره ديگه آدم ها هر چي كه دلشون مي خواد بكنن.گاهي چه ناجور توي دست آدم ها ميذاره و ميگه من خدام نه شما . من خدايي مي كنم نه شما . من نمي ذارم هر كاري بكنيد وقتي دل بنده ي منو مي شكنيد.

اخلاقم عوض شده طبعم عوض شده حتي ديگه جرات نوشتن رو ندارم. آهاي كلمه ها ، با شما هم غريب شدم . شما كه هميشه همراه من بوديد و تنها دوست با وفاي من بوديد . دلم براي خيلي ها تنگ شده . چقدر ازشون دور شدم . اي كاش مي تونستم به گذشته برگردم . آرامش اون زمان برام يك رويا شده . يك رويا ...

چقدر غرق اينجا شدم . يادم رفت چي بودم و كجا بودم . مريم ! يادت رفت چه آرامشي داشتي ؟ يادت رفت هيچي به اين راحتي تكونت نمي داد ؟ چه تكيه گاهي داشتم ! كجا رفت اون تكيه گاه من !!!!!

خدايا خودمو به خودت مي سپارم . اينجا با آدمهاش برام غريب شده دوستشون ندارم پيششون راحت نيستم . از عادي بودن و تحمل كردن خسته شدم منو برگردون به همونجا با همون آدم ها . منو برگردون .

جالبه اين جا هيچ آدمي پيدا نشد كه مرهم بشه . مرهم باشي مرهم پيدا نكني !!!

نيستي حالم خرابه !

نيستي دلشوره دارم

مي بينم تو رو توي چشمام

اين تقدير بي رحمه با قلبم

 نيستي دستام سرده سرد

نيستي و هواي اين گريه

داره بغضمو مي شكنه

اينجا تنها منم !